تبليغاتX
به چه قیمتی


به چه قیمتی

دوباره غم، غصه، اشک

دوباره تنها، خسته، شب

دوباره قلم، آره قلم

می دونی می خوام بنویسم

پس می نویسم، می نویسم تا گریه نکم

می نویسم از عشق تا ...

پس اینگونه می نویسم:

من و این درد آشنای همیم

مرهم زخم هم,دوای همیم

پیچک وشاخ سبز احساسیم

که در این باغ برای همیم

سخن از ترک گفتن آسان نیست

مبتلای هم و بلای همیم

در قفس گر چه عمر می گذرد

بلبل طبع با صفای همیم

هر غزل خنجری است بردل خون

درد زخمان بی شفای همیم

من و  ترس از خیال بی تو شدن

در تظاهر که دل رضای همیم

صحبت از رفتن و آمد و دیدم

هر یکی زودتر فدای همیم

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 1:6 توسط میشا| |

روزگارا به زبان گلها سخن میگفتم

حرفهای کرم پروانه را میفهمیدم

به زیاده گویی های سارها در دل لبخند میزدم

و در رختخواب با شاپرکی درد دل میکردم

روزگاری سؤال موجودات ساکت را میشنیدم و پاسخ میدادم

با هر دانه ی برفی که بر زمین می افتاد و جان میداد گریه میکردم

روزگاری به زبان گلها سخن میکفتم دیدی چگونه آن روزها رفتند

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 16:12 توسط میشا| |

عاشق تر از آنی ام که عاشقه

غمگین تر از کسی هستم که غمگینه

تنهاتر از اونی ام که تنهاترینه

امیدوارتر از اونی ام که امید به برگشتن عشق از دس رفته اش دارد

عاشق تر از آنی ام که خودشو کشت چون عشقش رفت

من عشقمو خیلی دوس دارم ولی اون...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 22:42 توسط میشا| |

آسمون ببار اگه بباری منم می بارم

آسمون ببار اگه نباری من از غصه میمیرم

آسمون اون رفت تو که به خدا نزدیکتری بهش بگو چرا رفت

آسمون نمی دونم

نمی دونم چرا درد دلامو به تو می گم

شاید واسه اینه که دیگه هییچکی رو ندارم که واسش ببارم

آسمون ببار

ببار شاید با باریدن تو ازغصه هام کم بشه

ببار شاید این بار دل اون واسم تنگ بشه

ببار آسمون

ببار.......

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 19:34 توسط میشا| |

بیا و مثل کسی شو که یه شب قصد سفر کرد

دید یارش داره میمیره موندشو صرف نظر کرد

مثل اون شو که تا سپیده منتظر به عشق یاره

وقتی که هیشکی نداره باز میگه خدا رو داره

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 2:14 توسط میشا| |

توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن
دو تا خسته دو تا تنها یکی شون تو یکی شون من

دیوار از سنگ سیاهه سنگ سرد سخت خارا
زده قفل بی صدائی به لبای خسته ما

نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار
همه عشق من و تو قصه هست قصه دیدار

همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو

راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو دست مهربون باده

ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهائی مرگه تا رها بشیم می میریم

کاشکی این دیوار خراب شه من و تو با هم بمیریم
توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریرم

شاید اونجا توی دلها درد بیزاری نباشه
میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 2:3 توسط میشا| |

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 1:45 توسط میشا| |

خدایا دیگه خسته شدم

دیگه بریدم خدا

چرا هیچکی به حرفام گوش نمیده

چرا واسه هیچکی مهم نیستم

خدا تو رو خدا ااز این زندگی لعنتی نجاتم بده

دیگه بسمه

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 1:42 توسط میشا| |

استاد گفت: فعل رفتنن و صرف کن

رفتی

رفتم

رفت....

ساکت شدم و خندیدم ولی خندم تلخ شد

استاد داد زد: خوب بعد؟

گفتم: رفت

رفت

رفت

رفت و دلم شکست

غم رو دلم نشست......

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 15:1 توسط میشا| |

بازم شب شد دوباره تو کنج اتاقم قلمم هم دستمه

مثل آواره های زخم خورده نشستم و تموم روز وشبهایی که تنها بودم و شمردم

انگاری خیلی وقته تنهام و هیچکی هم به تنهاییم سر نزده

انگار کسی منو ندیده

اصلا بذار یه چیزی بگم که تا تهشو بخونی

باورش سخته ولی دیگه پدر و مادرم هم از من خسته شدن

خسته شدن چون نتونستم اونا رو به آرزوهاشون برسونم

دیگه خودم هم خسته شدم

کاش جرأت خودکشی رو داشتم و همه کسو راحت می کردم

هیچکی بهم محبت نکرد

به هر کی رو کردمو محبتشو ازش گدایی کردم فایده نداشت

هیچکی منو نخواست هیچکی حاضر نشد یه ذره بهم محبت کنه

ولی باز میگم خدا هنوز هم هست

هر چی اون بخواد همون میشه

پس صبر می کنم و منتظر می مونم

شاید یه روزی دل یکی هم واسه من تپید

پس صبر می کنم ...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 14:51 توسط میشا| |

شب بود ، شمع بود ، من بودم وغم ...

شب رفت ، شمع سوخت ، من موندم و غم ...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 17:15 توسط میشا| |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 0:5 توسط میشا| |

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 1:34 توسط میشا| |

نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 21:45 توسط میشا| |

بعد از رفتنت…

شبی از پشت یک تنهائی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم.
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم.پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های ابی احساس تو را از بین گلهائی که در تنهائیم روئید با حسرت جدا کردم.
و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی:دلم حیران و سرگردان چشمانی
است رویائی و من تنها برای دیدن زیبائی ان چشم تو را در تنهائی و حسرت رها کردم .
همین بود اخرین حرفت و من بعد از ان عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی! نمی دانم شاید خطا کردم و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا ! تا کی!! برای چه!!!!
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریائی ترک برداشت و بعد ازرفتنت رسم نوازش در غم خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره دانه بر میداشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو اسمان چشمهایم خیس باران بود.
وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد.
بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد…کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با انکه میدانم تو هرگز یاد مرا با عبور خود نخواهی برد
((هنوز اشفته ی چشمان زیبای توام برگرد))
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرش کسی از پشت قاب پنجره ارام و زیبا گفت: تو هم در پاسخ این بی وفائیها بگو در راه عشق و انتخاب ان خطا کردم و من در حالتی مابین اشک واه و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ سرد است
ومن در اوج پائیزیترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟
"شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم"

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 0:20 توسط میشا| |


Design By : Night Skin